××قصردل و عشق بازی××
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ۱۰۰ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟ بچه ها گفتند: «۱۰۰ تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ۱۰۰ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد **پیشنهاد میکنم حتما از سایت زیر دیدن کنید** ***http://www.mahshar.com/Love_Calculator/*** پس شاخههاي ياس و مريم فرق دارند آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند لبخندهاي شادي و غم فرق دارند ديوانهها آدم به آدم فرق دارند من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان با اين حساب اهل جهنم فرق دارند پروانههاي مرده با هم فرق دارند (فاضل نظری) ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پر شور است... دو صد بیم از سفر دارد * زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه * سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست * زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست * زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟ * زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد * زنی با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند * زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان * زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر * زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند * زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی * زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد * زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد * زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه * زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی * زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است * زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که بسه * زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده * زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند * زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد * زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد نمی دانم؟ شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد * زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد… زنی را می شناسم من فریبا شش بلوکی از کتاب شبانه به نام زنی را...
هنگامی كه به منزل رسیدیم او از من دعوت كرد تا با خانواده او آشنا شوم ، همانطوری كه به سوی در ورودی خانه در حركت بودیم ، او پای یك درخت كوچك كمی مكث نمود و انتهای شاخه اش را با دو دست لمس كرد، به مجرد باز شدن دستانش او به طور حیرت انگیزی دگرگون شد ، صورت آفتاب سوخته ی وی با خنده ای شكفت ، او دو فرزند كوچكش را محكم در آغوش گرفت و همسرش را بوسید. به هنگام خداحافظی او مرا تا اتومبیلم همراهی نمود، هنگامی كه ما از آن درخت عبور كردیم ، از روی كنجكاوی از او درباره كاری كه با آن درخت انجام داده بود پرسیدم و او پاسخ داد:
"آه آن را می گویی؟! آن درخت مشكلات من است!... می دانی ، من نمی توانم مشكلات شغلی ام را از بین ببرم ، اما از یك چیز مطمئنم ، آن مشكلات متعلق به منزل ، همسر و فرزندانم نیستند ، پس هر شب قبل از ورود به خانه آنها را به درختی كه دیدی می آویزم و صبح به هنگام رفتن سر كار مجدداً آنها را بر می دارم ؛ جالب اینجاست كه وقتی صبح آنها را بر می دارم، دیگر آنها به سنگینی كه شب قبل داشتند، نیستند."

![]()
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
* * *
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه دیدار می ترسد
پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد
شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
* * *
ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهای انتظاري بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلي گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید
* * *
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد
* * *
بازآ تا کاروان رفته باز آید
بازآ تا دلبران ناز ناز آید
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پاگل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم
گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم![[تصویر: normal_1913229-lg.jpg]](http://bahar-20.com/pic/albums/userpics/10001/normal_1913229-lg.jpg)
![]()
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ۱۰۰۰ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»![]()
شادم تصور ميكني وقتي نداني
برعكس ميگردم طواف خانهات را
بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن![]()
این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد ... در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار. این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.
**اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی نداردکه تو رااحمق بدانند**![]()
اگر قدر نداني
مي شود
" بود "
و
... ... ... چه تلخ است
" هست " ي
که " بود " شود و
" دارم " ي که .. " داشتم
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





















